بهرام بیضایی را نمیتوان صرفاً در جایگاه یک نمایشنامهنویس یا فیلمساز صورتبندی کرد. او از تبار ادیبان بود؛ ادیبزادهای که نسبتش با جهان، پیش و بیش از هر چیز، نسبتی فرهنگی بود. برای بیضایی، فرهنگ حوزهای مستقل یا تزئینی نبود، بلکه بنیانی بود که همهچیز ــ تاریخ، سیاست، اسطوره، زبان و هنر ــ در نسبت با آن معنا مییافت. از اینرو، اندیشه و آثار او را باید در امتداد سنت فرهنگی ایران خواند، نه در چارچوبهای محدودِ حرفهای یا هنری. نگاه بیضایی به ایران، نگاهی تاریخی و متنی بود. او ایران را نه یک واقعیت صرفاً جغرافیایی، بلکه پدیدهای فرهنگی میدانست که در زبان و روایت استمرار یافته است. در این معنا، آنچه ایران را در طول قرنها نگاه داشته، نه قدرت سیاسی، بلکه پیوستگی اندیشه و حافظهی روایی بوده است. تأکید مداوم او بر فردوسی، شاهنامه و اسطورههای ایرانی، از همین درک نشأت میگیرد؛ فردوسی برای بیضایی، نمونهی روشن مقاومت فرهنگی است، کسی که با زبان، امکان تداوم تاریخ را فراهم کرد. او عاشق ایران بود و با اینکه سالها پایش را از سرزمین مادری بُریدند، اما وطن از قلب و قلم بیضایی بیرون نرفت.
ادیبزاده بودن بیضایی، او را به دقتی ساختاری در مواجهه با متن رسانده بود. او به واژه، حذف، سکوت و جابهجایی روایت حساس بود و بهخوبی آگاه بود که هر انتخاب زبانی، حامل معنایی تاریخی است. به همین دلیل، آثار او سادهسازی نمیکنند و مخاطب را به مصرف سریع فرا نمیخوانند. خواننده یا تماشاگر در برابر کار بیضایی، ناچار به مشارکت فکری است؛ و همینجاست که هنر به کنشی فرهنگی بدل میشود.

در آثار نمایشی و پژوهشی بیضایی، اسطوره نه امر مقدسِ دستنخورده، بلکه موضوع تحلیل و بازخوانی است. او اسطورهها را به صحنه میآورد تا سازوکار آنها را آشکار کند و نسبتشان را با اکنون بسنجد. قهرمانان او اغلب در وضعیت تعلیق و پرسش قرار دارند؛ تصویری که با تجربهی تاریخی ایران همخوان است. از این منظر، ادبیات نمایشی بیضایی، ادامهی همان تلاشی است که در سنت ادبی ایران برای حفظ حافظه و معنا صورت گرفته است. در فیلمنامهی ساختهنشدهی «اشغال»، این نگاه به شکلی عریان و دردناک بیان میشود؛ جایی که شخصیت اصلی ــ زنی در مرکز روایت ــ میگوید: «من جسد شوهرم را ندیدم؛ نه، من جسد وطنم را دیدم.» این دیالوگ، نه صرفاً یک جملهی دراماتیک، بلکه عصارهی فهم تاریخی بیضایی است. زنان در آثار او همواره در مرکز ایستادهاند؛ زنانی با فهم و شعوری ایرانی، که بندبند وجود نویسنده را فریاد میزنند: اینکه برای زندهماندن فرهنگ ایران، باید ایستاد و مالیات داد.
بیضایی بر این باور بود که ما نه با آنچه از دست میدهیم، بلکه با آنچه میسازیم، ایرانی میمانیم. ایران برای او امری ایستا یا ازدسترفته نبود، بلکه پروژهای فرهنگی بود که تنها از راه ساختن، نوشتن و ایستادگی تداوم مییابد. از همین رو، امروز نیز راه بیضایی، ایستادن بر ساختن و تداوم ایران فرهنگی است؛ ایستادنی تا پای جان، چراکه این فرهنگ، چون سرو، با ایستادن معنا مییابد.

اکنون که جسم بیضایی از دست رفته است، سخن گفتن از فقدان او تنها زمانی معنا دارد که بهجای احساسات، به امتداد نگاه او توجه شود. بیضایی در تاریخ ایران حل نمیشود؛ او در آن امتداد مییابد. نگاه و قلم او همچنان در میان اهل فرهنگ این سرزمین جاری است، نه بهصورت تقلید، بلکه بهمثابه روشی برای فهم فرهنگ: این اصل بنیادین که همهچیز، در نهایت، به فرهنگ بازمیگردد و بدون درک آن، هیچ پدیدهای بهدرستی فهم نمیشود.
محسن تیزهوش